اشعار شهریار – مکتب حافظ

بدون دیدگاه
اشعار شهریار - مکتب حافظ

اشعار شهریار – مکتب حافظ

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا
فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا
مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب
فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا
کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی
نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا
نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن
چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا
هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش
نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا
توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق
چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا
بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم
کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا
سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ
که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

دانـــــلود

مشخصات

  • 229 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

    بیا ای نازنین تا شاد باشیم بیا از بند غم آزاد باشیم بیا تا مانده شوری از جوانی نکو دانیم قدر زندگانی بیا تا آگه از باد خزانیم دمی قدر گلستان را بدانیم بیا تا هست ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – شمشیر قلم
    نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین که شدی کور و تماشای رخش سیر ...
    دیدن مطلب
    بگذار سر به سينه من تا كه بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را شايد كه پيش ازين نپسندي به كار عشق آزار اين رميده سر در كمند را بگذار سر به سينه من تا ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – پیری و جوانی
    خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی ولی ز بخت بد از من نه جسم ماند و نه جانی چو من به کنج ریاضت خزیده را چه تفاوت کزان کرانه بهاری گذشت یا ...
    دیدن مطلب
    شب تا سحر من بودم و لالای باران اما نمی دانم چرا خوابم نمی برد غوغای پندارم نمی مرد غمگین و دلسرد روحم همه رنج جان همه درد آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد چشمان ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – قناعت
    تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی یک عمر قناعت نتوان کرد الهی دیریست که چون هاله همه دور تو گردم چون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی بر هر دری ای ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – خال برنده
    دستی که گاه خنده بآن خال می بری ای شوخ سنگدل دلم از حال می بری هر کس به نرد حسن تو زد باخت پس بگو دست از حریف خویش بدان خال می ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – افسانه شاعر
    نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم من از دل این غار و تو از قله آن قاف از دل بهم افتیم و به جانانه ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – شاهد دل
    آمد آن شاهد دل برده و جان بازآورد جانم از نو به تن آن جان جهان بازآورد اشک غم پاک کن ای دیده که در جوی شباب آب رفته است که آن سرو ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – نعره مستانه
    پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست همه آفاق پر از نعره مستانه تست در دکان همه باده فروشان تخته است آن که باز است همیشه در میخانه تست دست مشاطه طبع تو ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – رفیق
    تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم روزی سراغ وقت من آئی که نیستم در آستان مرگ که زندان زندگیست تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم پیداست از گلاب سرشکم که من چو ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – جوانی
    خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست به زندگانی من فرصت جوانی نیست من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار خدای شکر که این عمر جاودانی نیست همه بگریه ابر سیه گشودم ...
    دیدن مطلب
    اشعار فریدون مشیری – بیا ای نازنین
    اشعار شهریار – شمشیر قلم
    اشعار فریدون مشیری -آهنگ اشتیاق
    اشعار شهریار – پیری و جوانی
    اشعار فریدون مشیری – شب تا سحر
    اشعار شهریار – قناعت
    اشعار شهریار – خال برنده
    اشعار شهریار – افسانه شاعر
    اشعار شهریار – شاهد دل
    اشعار شهریار – نعره مستانه
    اشعار شهریار – رفیق
    اشعار شهریار – جوانی

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید