اشعار شهریار – طور تجلی

بدون دیدگاه
اشعار شهریار - طور تجلی

اشعار شهریار – طور تجلی

شب به هم درشکند زلف چلیپائی را
صبحدم سردهد انفاس مسیحائی را
گر از آن طور تجلی به چراغی برسی
موسی دل طلب و سینه سینائی را
گر به آئینه سیماب سحر رشک بری
اشک سیمین طلبی آینه سیمائی را
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل
تا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی را
از نسیم سحر آموختم و شعله شمع
رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق
قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را
طوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخن
که به دل آب کند شکر گویائی را
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی
بار پیری شکند پشت شکیبائی را
شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل
شمع بزم چمنند انجمن آرائی را
صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید
تا تماشا کند این بزم تماشائی را
جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی
شهریارا قرق عزلت و تنهائی را

دانـــــلود

مشخصات

  • 145 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

    اشعار شهریار – خزان جاودانی
    مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها که وصال هم بلای شب انتظار ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – عشق و آرزو
    اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود دیگر شکسته بود دل ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – گل من
    این همه جلوه و در پرده نهانی گل من وین همه پرده و از جلوه عیانی گل من آن تجلی که به عشق است و جلالست و جمال و آن ندانیم که خود ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – سلسله ناکامیها
    زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها مستم از ساغر خون جگر آشامیها بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت شادکامم دگر از الفت ناکامیها بخت برگشته ما خیره سری آغازید تا چه بازد دگرم تیره ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – نغمه جانسوز
    باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب ساز در دست تو سوز دل من می گوید من هم از دست تو دارم گله ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – خاک و خاشاک
    نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی چه گویم با تو کز عزت ورای عقل و ادراکی نه مشکاتم که مصباح جمال عشقم افروزد چه نسبت نور پاکی را ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – سایه
    سایه جان رفتنی استیم بمانیم که چه زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه درس این زندگی از بهر ندانستن ماست این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه خود رسیدیم به جان ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – تو بمان و دگران
    از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – عاشقی
    رندم و شهره به شوریدگی و شیدائی شیوه ام چشم چرانی و قدح پیمائی عاشقم خواهد و رسوای جهانی چکنم عاشقانند به هم عاشقی و رسوائی خط دلبند تو بادا که در اطراف رخت کار ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – تسکین ماه
    امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من می دانم که تو از دوری خورشید چها می بینی تو هم ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – لب شیرین
    مهتاب و سرشکی به هم آمیخته بودیم خوش رویهم آن شب من و مه ریخته بودیم دور از لب شیرین تو چون شمع سیه روز خوش آتش و آبی به هم آمیخته بودیم با ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – شمشیر قلم
    نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردی گر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردی شرمسار توام ای دیده ازین گریه خونین که شدی کور و تماشای رخش سیر ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – خزان جاودانی
    اشعار شهریار – عشق و آرزو
    اشعار شهریار – گل من
    اشعار شهریار – سلسله ناکامیها
    اشعار شهریار – نغمه جانسوز
    اشعار شهریار – خاک و خاشاک
    اشعار شهریار – سایه
    اشعار شهریار – تو بمان و دگران
    اشعار شهریار – عاشقی
    اشعار شهریار – تسکین ماه
    اشعار شهریار – لب شیرین
    اشعار شهریار – شمشیر قلم

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید