اشعار شهریار – طور تجلی

بدون دیدگاه
اشعار شهریار - طور تجلی

اشعار شهریار – طور تجلی

شب به هم درشکند زلف چلیپائی را
صبحدم سردهد انفاس مسیحائی را
گر از آن طور تجلی به چراغی برسی
موسی دل طلب و سینه سینائی را
گر به آئینه سیماب سحر رشک بری
اشک سیمین طلبی آینه سیمائی را
رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل
تا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی را
از نسیم سحر آموختم و شعله شمع
رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق
قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را
طوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخن
که به دل آب کند شکر گویائی را
دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی
بار پیری شکند پشت شکیبائی را
شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل
شمع بزم چمنند انجمن آرائی را
صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید
تا تماشا کند این بزم تماشائی را
جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی
شهریارا قرق عزلت و تنهائی را

دانـــــلود

مشخصات

  • 163 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

    اشعار شهریار – گل خندان
    بلبل عشقم و از آن گل خندان گویم سخن از آن گل خندان به سخندان گویم غزل آموز غزالانم و با نای شبان غزل خود به غزالان غزلخوان گویم شعر من شرح پریشانی زلفی ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – چشم مست
    برداشت پرده شمعم و پروانه پرگرفت بازار شوق پردگیان باز درگرفت شمع طرب شکفت در آغوش اشک و آه ابری به هم برآمد و ماهی به برگرفت زین خوشترت کجا خبری در زند که ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – کعبه مراد
    تا کی چو باد سربدوانی به وادیم ای کعبه مراد ببین نامرادیم دلتنگ شامگاه و به چشم ستاره بار گویی چراغ کوکبه بامدادیم چون لاله ام ز شعله عشق تو یادگار داغ ندامتی است که ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – ماهم آمد به در خانه
    ماهم آمد به در خانه و در خانه نبودم خانه گوئی به سرم ریخت چو این قصه شنودم آن که می خواست برویم در دولت بگشاید با که گویم که در خانه به ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – حراج عشق
    چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو به خود ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – شب سیاه
    ز دریچه های چشمم نظری به ماه داری چه بلند بختی ای دل که به دوست راه داری به شب سیاه عاشق چکند پری که شمعی است تو فروغ ماه من شو که ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – نغمه جانسوز
    باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشب تا کنی عقده اشک از دل من باز امشب ساز در دست تو سوز دل من می گوید من هم از دست تو دارم گله ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – مسافر مجنون
    رفتم و بیشم نبود روی اقامت وعده دیدار گو بمان به قیامت گر تو قیامت به وعده دور نخواهی یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت بانگ اذان است و چشم مست تو ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – رهگذر
    شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم خمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم همه ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – انتظار فرج
    ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو مه برلب افق لبه ای از کلاه تو لرزنده چون کواکب گاه سپیده دم شمع شبی سیاهم و چشمم به راه تو کی میرسی به پرچم ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – مسافر
    مسافری که به رخ اشک حسرتم بدواند دلم تحمل بار فراق او نتواند در آتشم بنشاند چو باکسان بنشیند کنار من ننشیند که آتشم بنشاند چه جوی خون که براند ز دیده دل شدگان ...
    دیدن مطلب
    اشعار شهریار – گل خندان
    اشعار شهریار – چشم مست
    اشعار شهریار – کعبه مراد
    اشعار شهریار – ماهم آمد به در خانه
    اشعار شهریار – حراج عشق
    اشعار شهریار – شب سیاه
    اشعار شهریار – نغمه جانسوز
    اشعار شهریار – مسافر مجنون
    اشعار شهریار – رهگذر
    اشعار شهریار – انتظار فرج
    اشعار شهریار – آمدی جانم به قربانت ولی
    اشعار شهریار – مسافر

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید