ماهی و آب

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

ماهی به آب گفتا ، من عاشق تو هستم
از لذت حضورت ، می را نخورده مستم

آیا تو میپذیری ، عشق خدائیم را؟
تا این که بر نتابی ، دیگر جدائیم را

آب روان به ماهی ، گفتا که باشد اما
لطفا بده مجالی ، تا صبح روز فردا

باید که خلوتی با ، افکار خود نمایم
اینجا بمان که فردا ، با پاسخت بیایم

ماهی قبول کرد و ، آب روان گذر کرد
تنها برای یک شب ، از پیش او سفر کرد

وقتی که آمدش باز ، تا این که گوید آری
یک حجله دید و عکسی ، بر آن به یادگاری

خود را ز پیش ماهی ، دیشب که برده بودش
آن شاه ماهی عشق ، بی آب مرده بودش

نالید و یادش افتاد ، از ماهی آن صدایی
وقتی که گفت با عشق ، می میرم از جدایی

ای کاش آب می ماند ، آن شب کنار ماهی..
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی!!

آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی..
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!!

دانـــــلود

مشخصات

  • 211 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید