گفته بودی که دگر زلف پریشان نکنی

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

گفته بودی که دگر زلف پریشان نکنی
ماه را روز و شب چارده حیران نکنی

تو مگر قول ندادی ندهی مو به نسیم
دل عشاق به یک زلزله ویران نکنی

نذر کردی که نبندی بغل پنجره تا
شهر ویران مرا قمصر کاشان نکنی

مادر از بچگیم داد مرا بیم نزاع
رو برو کودک ما با صف مژگان نکنی

ای گران ناز چگونه دل تو می آید
مشتری آمده نازت کمی ارزان نکنی

هوس سیب نکن فصل انار است انار
پی این میوه مرا راهی لبنان نکنی

تو اگر در بلد کفر به مسجد بروی
این محال است که یک شهر مسلمان نکنی

با همان خنده ی داغت به خدا گرم شدم
خانه ی گرم مرا باز زمستان نکنی

چون ز یک قصه شدآغاز به خودم میگویم
تا تو باشی هوس خواندن رمان نکنی

دانـــــلود

مشخصات

  • 129 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید