یادم نمی آید

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

یادم نمی آید ولی انگار “بهمن”بود
دستت به روی شانه های خسته من بود

چیزی نمیگفتی ولی از دور میدیدم
حسی درون سینه ات در حال مردن بود

پیوند ما دیگر خیالی بود ناممکن
قلب من از شیشه دلت ازجنس آهن بود

بی اعتنا از من گذشتی و نفهمیدی
قلبی درون سینه درحال شکستن بود

من دست خالی گرچه باتقدیر جنگیدم
حتی زمین و آسمان با عشق دشمن بود

دیگر وجود خسته ام محکوم نابودیست
این آخرین فرصت برای از تو گفتن بود

دانـــــلود

مشخصات

  • 190 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید