شاعر می شوم

بدون دیدگاه

ترانه‎های عاشقانه

امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.
پیراهن غصه هایم را به تن می کنم
و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند
و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.
شاعر می شوم
به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم
و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.
شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم
و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند
و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.
از تمام غصه هایی که پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند
درمی یابم که شاعران بی قرارند
بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی
که دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.
شاعران تنهایند.
این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم
از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.
پس من هم شاعر بودم.
از همان روزی که خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.
از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک گشتی
و همه اینها یک بهانه دارد
بهانه من رفتن توست.
تو مرا خیلی زود شاعر کردی…
خیلی زود.

دانـــــلود

مشخصات

  • 270 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

    وای باران باران
    وای باران باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تادور وای باران باران پر مرغان ...
    دیدن مطلب
    وای باران باران

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید