خنده ات را از من نگیر

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

نان را از من بگیر، اگر میخواهی
هوا را از من بگیر، اما خنده‌ات را نه
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را که می‌کاری
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز می‌کند
موجی ناگهانی از نقره را که در تو می‌زاید
از پس نبردی سخت باز می‌گردم
با چشمانی خسته که دنیا را دیده‌است
بی‌هیچ دگرگونی
اما خنده‌ات را که رها می‌شود
و پروازکنان در آسمان مرا می‌جوید
تمامی درهای زندگی را به رویم می‌گشاید
عشق من، خنده‌ی تو در تاریک‌ترین لحظه‌ها می‌شکفد
و اگر دیدی، به ناگاه خون من بر سنگ‌فرش خیابان جاری‌ست
بخند، زیرا خنده‌ی تو برای دستان من شمشیری است آخته
خنده‌ی تو، در پاییز درکنار دریا
موج کف‌آلوده اش را
باید برفرازد
و در بهاران، عشق من، خنده‌ات را می‌خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم
گل آبی، گل سرخ
کشورم که مرا می‌خواند
بخند بر شب
بر روز
بر ماه
بخند بر پیچاپیچ خیابان‌‌های جزیره
بر این پسر بچه‌ی کمرو که دوستت دارد
اما آن‌گاه که چشم می‌گشایم و می‌بندم
آن‌گاه که پاهایم می‌روند و باز می‌گردند
نان را
هوا را
روشنی را
بهار را
از من بگیر
اما خنده‌ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم

(پابلو نرودا)

لینک کوتاه شده مطلب : http://wp.me/p521nI-32t

دانـــــلود

مشخصات

  • 133 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید