دیگر به روزگار نمی بینم ،
آن عشق ها که تاب و توان سوزد ،
در سینه ها ز عشق نمی جوشد
آن شعله ها که خرمن جان سوزد
آن رنج ها که درد برانگیزد
وان درد ها که روح گدازد نیست
آن شوق و اضطراب که شاعر را
چنگی به تار جان بنوازد نیست
در سینه ، دل ، چو برگ خزان دیده
بی عشق مانده سر به گریبان است ،
از بوسه ی نسیم نمی لرزد
این برگ خشک تشنه ی طوفان است!
طوفان عشق نیست که دل ها را
در تنگنای سینه بلرزاند ؛
تا بر شراره های روان سوزش
شاعر سر شک شوق بیافشاند.
عشقی نه تا به سر فکند شوری
رنجی نه تا به دل شکند خاری
داغی نه تا به دفتر دانایی
آتش زنم ز گرمی گفتاری!
من شمع دلفروز سخن بودم
اکنون زبان بریدن و خاموشم
ترسم که شعر نیز کند آخر
مانند روزگار ، فراموشم!

دانـــــلود

مشخصات

  • 268 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید