اشعار فریدون مشیری – فریاد

بدون دیدگاه

یک سینه بود و این همه فریاد
می برد بانگ خود را تا برج آسمان
می کوفت مشت خود را بر چهره زمان
زنجیر می گسست
دیوار می شکست
انگار حق خود را می خواست
می زد به قلب توفان
می افتاد
می رفت و خشمگین تر
برمی گشت
می ماند و سهمگین تر
برمی خاست
یک سینه بود و این همه فریاد
تنها
اما شکوهمند توانا
دریا

دانـــــلود

مشخصات

  • 133 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید