اشعار فریدون مشیری – دست غریق

بدون دیدگاه

دست غریقی به دست توست ، که دریا
در پی آن طعمه ، در تلاش و تکاپوست .
دست غریقی به دست توست ، که هر موج
می زندش مشت ،
می کَندَش موی ،
می دَرَدش پوست !
هر چه توان در تو بوده ، برده به غارت ،
هر چه رمق در تو بوده ، رفته به تاراج .
می کُشدت درد ،
می کِشدت آب ،
بر سر و روی تو تازیانه امواج !
زور تو ناچیز و زور موج زیاد است
راه تو بسته ست و دست و پای تو خسته ست .
دست تو از دست او جدا شدنی نیست
رشته ای از جان او به جان تو بسته ست !
طرفه نبردی است ، نابرابر ، خونبار ،
حمله موجت میان ورطه کشانده ست .
گاه ، یقین می کنی ، که اینک ، تا مرگ ،
فاصله ای جز یکی دو لحظه نمانده ست !
دیر زمانی است ، این غریق ، دریغا
سخت فسرده ست و دل به مرگ سپرده ست
در تو ، شگفتا ! هنوز ، در دل گرداب
ذره ای از گرمی امید ، نمرده است !

دانـــــلود

مشخصات

  • 258 views

جعبه مطالب پیشنهادی ما

برچسب ها

دیدگاه های شما

پاسخی بگذارید