بوسه کمترین سرود

بدون دیدگاه

مراقب خودت باش

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسانی برای هر انسان برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه را نمی بندند
قفل افسانه ئی ست
و قلب برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر، رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ئی ست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیائی برای همیشه بیائی
و مهربانی با زیبائی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترهای مان دانه بریزیم…
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی که دیگر نباشم

ای آشنای من

بدون دیدگاه

ای اشنای من

ای آشنای من! برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا چون شکوفه های پرافشان سیب
گلبرگ لب به بوسه خورشید باز کنیم.
برخیز و بازگرد با عطر صبحگاهی نارنجهای سرخ
از دور، از دهانه دهلیز تاکها
چون باد، خوش غبار برانگیز و بازگرد
و یک صبح خنده رو، وقتی که با بهار گل افشان میرسی
در باز کن، به کلبه خاموش من بیا.
ای آشنای من! برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا چون به شوق دیدن تو
بال و پر زنند مرغان لبخند بر شاخه لبان من
تا با نشاط خویش مرا آشتی دهی
تا با امید خویش مرا آشنا کنی!!

فرصت خداحافظی

بدون دیدگاه

فرصت خداحافظی

فقط یک چیز از خداحافظى بدتر است:
فرصت خداحافظى پیدا نکردن.
این زخم همیشه تازه می ماند و هر چه نگفته اى و هرچه نکرده اى تا ابد عذابت مى دهد.
در هر چهره ى بیگانه او را مى بینى،
در هر لحظه ى بعد از او و به خودت مى گویى ا
گر آن آخرین بار این یا آن کار را کرده بودم،
اگر این یا آن کلمه را گفته بودم.
در نهایت مى فهمى فقط یک کلمه بود که مى خواستى بگویى :
دوستت دارم. این آن نگفته ى از دست رفته است.
و آن بوسه ها،
آن بوسه ها که بر دست و صورتش ننشاندى و دیگر فرصتى براى هیچکدام این ها نخواهد بود.
دنیا یک لحظه بود و تو آن لحظه را باخته اى.
آنکه این فرصت را از دست داده، بازنده اى ابدى خواهد بود

پیش چشم این اهالی

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

بی وفایــی پیش چشم این اهالی خوب نیست
التماست می کنم این بی خیالی خوب نیست

خنده های رفتنت در کوچـــه ها ویــران گرند
گریه های ماندنم در این حوالی خوب نیست

مادرم می گفت:شاید یک غروبی آمدی
انتظار سرنوشت احتمالی خوب نیست

بی تو مشغــول تمـــام ِ خاطرات رفته ام
ای تمام هستی ام خوداشتغالی خوب نیست

کـــــوزه ای هستم کـــه با درد ترک خو کرده ام
جابه جایی های این ظرف سفالی خوب نیست

چون رمیدن های آهـــو نازهایت جالب است
دشت چشمم را نکن حالی به حالی خوب نیست

بعد از این حال من و این کوچــه و این باغ گل
از نبودت مثل این گلهای قالی خوب نیست

به رسم صبر

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

به رسم صبر ، باید مَرد آهش را نگه دارد
اگر مرد است، بغض گاهگاهش را نگه دارد

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان‌تر
مسلمانی که می‌خواهد نگاهش را نگه دارد

عصای دست من عشق است، عقل سنـگدل بـگذار
که این دیوانه تنها تکیه‌گاهش را نگه دارد

به روی صورتم گیسوی او مهمان شد و گفتم
خدا دلبستگان روسیاهش را نگه دارد

دلم را چشم‌هایش تیرباران کرد ، تسلیمم
بگویید آن کمان‌ابرو سپاهش را نگه دارد

تنهایی من

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی

هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد
من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی

من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار
سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی

مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها
گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی

عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب
می کشی آزاد باشی، مبتلاتر می شوی

یا سراغ من می آیی چتر و بارانی بیار
یا به دیدار من ابری نیا… تر میشوی

خسته ام بعد تو

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

خسته ام بعد تو از این همه شب بیداری
دم به دم یاد تو و درد و غم و بیداری

برو هر جا بنشین پشت سرم حرف بزن
این چنین نیست ولی رسم امانت داری

قهوه ی تلخ رقیبان که مرا خواهد کشت
سهم من از تو شد این رسم بد قاجاری

دل من خواست که یک بار دگر برگردی
دیگر از جانب من نیست ولی اصراری

همه گفتند که تو خنده کنان می رفتی
خسته ام از تو و این ماضی استمراری

شهر عشق

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

در شهر عشق رسم وفا نیست، بگذریم
یارای گفتن گله‌ها نیست، بگذریم

دردیست در دلم که دوایش نگاه توست
دردا که درد هست و دوا نیست، بگذریم

گفتی رقیب با من تنها مگر کجاست؟
گفتم رقیب با تو کجا نیست؟ بگذریم…

ابری که می‌گذشت به آهنگ گریه گفت:
دنیا مکان «ماندن» ما نیست، «بگذریم»

هرچند دشمنم شده‌ای دوست دارمت
بر دوستان گلایه روا نیست، بگذریم

سنگین است

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

اینکه از دور تماشا کنمت سنگین است
در دلم باشی و حاشا کنمت سنگین است

بعد هر بغض که شاعر بشوی می فهمی
هر کجای غزلم جا کنمت سنگین است

تلخ باشی و دم از واژه ی شیرین بزنی
پشت هر قافیه پیدا کنمت سنگین است

هی نخوابی و دلم شور دلت را بزند
او برانگیزد و پروا کنمت سنگین است

نکند فاش شود پیش کسی غربت ما
ترس از این قصه که رسوا کنمت سنگین است

نقش چشمان تو در قتل دلم مشهود است
شب ب شب از سر دل وا کنمت سنگین است..

مرا برد از یاد

بدون دیدگاه

اشعار عاشقانه

ای آنـــکه مـــرا بــرده ای از یاد ، کجایی ؟
بیــگانه شدی ، دست مریـــزاد ، کجایی ؟

در دام تــوأم ، نیست مـــرا راه گـریــــزی
من عاشق ایــن دام و تو صیّاد ، کجایی ؟

محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت
آوار غمت بـــر ســــرم افتـــاد ، کجایی ؟

آســودگی ام ، زنــدگی ام ، دار و نــدارم
در راه تــو دادم همه بـر بــــاد ، کجایی ؟

اینجا چه کنـــم ؟ ازکه بگیـــرم خبرت را ؟
از دست تــو و ناز تـو فریـــاد ، کجایی ؟

دانم که مــرا بی خبـــری می کشد آخر
دیــــوانه شــدم خانه ات آباد ، کجایی ؟